طراحی سایت

قالب وبلاگ

طراحی سایت


وبلاگ دانشجویان دندانپزشکی تبریز 87
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 3 مهر 1390 توسط سیامند ابراهیمی

نقل است که ناصرالدین شاه وقتی به اولین سفر اروپایی خود رفت در کاخ ورسای و توسط پادشاه فرانسه- یکی از همین لویی هایی که امروز تبدیل به میز و صندلی شده اند- از او پذیرایی شد، بعد از مراسم شام، اعلیحضرت سلطان صاحب قران به قضای حاجتش نیاز اوفتاد و با راهنمایی یکی از نوکرها به سمت یکی از توالت های کاخ ورسای هدایت شد. سلطان صاحبقران بعد از ورود به دستشویی هرچه جستجو کرد چیزی شبیه به “موال” های سنتی خودمان پیدا نکرد و در عوض کاسه ای دید بزرگ که معلوم نبود به چه کار می آید، غرورش اجازه نمی داد که از نوکر فرانسوی بپرسد که چه بکند پس از هوش خود استفاده کرد و دستمال مبارکش را بر زمین پهن کرد و همان جا….!
حاجت که برآورده شد سلطان مانده بود و دستمالی متعفن؛ این بار با فراغ خاطر نگاهی به اطراف انداخت و پنجره ای دید گشوده بر بالای دیوار و نزدیک به سقف که در دسترس نبود پس چهار گوشه ی دستمال را با محتویات ملوکانه اش گره زد و سر گره را در دست گرفت و بعد از این که چند بار آن را دور سر گرداند، تا سرعت و شتاب لازم را پیدا کند، به سوی پنجره ی گشوده پرتاب کرد تا مدرک جرم را از صحنه ی جنایت دور کرده باشد. گویا نشانه گیری ملوکانه خوب نبوده چون دستمال بعد از اصابت به دیوار باز می شود و محتویات آن به در و دیوار و سقف می پاشد. وضع از اول هم دشوارتر می شود. سلطان، بالاجبار، غرور را زیر پا می گذارد، از دستشویی بیرون می رود و به نوکری که آن پشت در انتظار بود کیسه ای پول طلا نشان می دهد و می گوید این را به تو می دهم اگر این کثافت کاری که کرده ام رفع و رجوع کنی. می گویند نوکر فرانسوی در جواب ایشان تعظیم می کند و می گوید من دو برابر این سکه ها به اعیلحضرت پادشاه تقدیم خواهم کرد اگر بگویند با چه ترفندی توانسته اند روی سقف برینند!
                                                                                                                          

                                                                                                              sia.ebrahimy





نوشته شده در تاریخ جمعه 23 اردیبهشت 1390 توسط سیامند ابراهیمی

یادم رفت اسممو بنویسم!عرفان من... مال منه

sia.ebrahimy





نوشته شده در تاریخ جمعه 23 اردیبهشت 1390 توسط سیامند ابراهیمی

عرفان من

من،قسم خورده ی تنهایی بودم،تاریک بودم،مرا فرا خواندی...آری محبوبکم،تو مرا فرا خواندی              پس با امیدی طلایی به سویت دویدم،و در غبار بی کسی تو را نیافتم...در بی کران پهنه ی آسمان غروب مثل پرستو گم شدم،گریه کردمو ابر شدم،ابری سرگردان،ابری بی سرزمین                                        زآسمان رانده شدم،به کوه رفتم واسیر شدم،و حکم حبس ابدم در دادگاه سنگی کوهستان صادر شد...و در آن شب مهتابی ماه را از دیده ی مشتاقان ربودم،آری،سارق شدم و عشق را از گدایان حقیقت ستاندم...من،در خواب ناز سحرگاهی مهی شدم و قلب سنگی کوهستان را ازتماشای جهان محروم کردم،به مانند حریری نازک بر تن کوهی بلند لباس پوشاندم،و به یاری محبت آزاد شدم...صدایت را شنیدم،پس به سویت دویدم،به شوق تو اشک شدم،باریدم،ولی تو را نیافتم.محبت را راندم،سنگدل شدم وبی رحم،دیوانه شدم،شورش کردم،وجهان را بر هم زدم،نسیم را وحشی کردم،طوفان را در آغوشم خواباندم،خورشید را به عزای ماه سیاهپوش کردم،کهکشانها را راکد،گرمای سوزان خورشید را جاری کردم،با آب و آتش به دشمنی پرداختم،پس جنگیدم،و در این نبرد من پیروزم،اما...پیروزی من به قیمت خاطره هاست،نابودی عشق و مرگ هرچه عاشق است،انجماد آتش است و سوزانی آب...  من پیروزم،و در این پیروزی غمگینم...به تو تنها ی من،نرسیدم هرگز،چون وصال تو محال است...تو دوباره خواندی ودلم را بردی،دل من سرمست شد،بی تاب شد،و به سویت آمد...من به سوی تو دویدم اما باز،تو را ای آرام جان ندیدم...من تو را ندیدم...بی طاقت شدم و از سر خشم بر ستاره ها مهر خاموشی زدم وزمین را از هستی راندم،دیگر نه زمینی نه آسمانی بود،هرچه را داشتم فدا کردم،جز...تنها دلخوشی ام،تنها هستی ام،تنها عشقم،صدایی که آرام آرام دروجودم رسوخ کرد"صدای تو"    در هستی به راه افتادم ودر جست و جوی معبودم تا آخر دنیا آمدم،ولی باز تو را ندیدم،با ضجه و التماس بر آخرین دریچه ی جهان مشت کوبیدم،کسی باز نکرد،پس با تمام وجودم فریادت زدم،باز نیامدی.به کجا میرفتم؟ آیا راهی مانده بود؟سینه ام را شکافتم و قلبم را بیرون کشیدم،از پرده ی قلبم ورقی،از جوهر خونم قلمی و از کورسوی چشمانم چراغی ساختم ونوشتم"به نام تو ای گمشده ی پیدایم،مینویسم که از دوری تو شیدایم،هستی را نیست کردم تا به تو رسم،اما وصال محال بود..."دیگر راهی نداشتم،نالیدم و آرزوی نیستی کردم ،اما...نیستی اقرار کرد در مقابلم هیچ است،و در آن هنگام فهمیدم که من از تو هستم،و تو همیشه هستی...مرا فراخواندی وبرای یافتنت خودم را گم کردم،و بودنی که با من نبود را یافتم،من به تو رسیدم،ولی دیگر منی وجود نداشت،با تو عجین شدم ولی نمیدانستم که وجودم از تو بود...آری...من از تو بودم و نمیدانستم...





طبقه بندی: ادبی،
.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک